دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه
نمي توانستند از هم جدا باشند ، با خواندن يک جمله معروف
از هم
جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام 
در انتظار ديگري
همديگر را نمي بينند.
چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف
ويليام شکسپير بر مي خورند: 
« عشقت
را رها کن، اگر خودش برگشت،
مال تو است و اگر برنگشت از قبل
هم مال تو نبوده! »
در تمام عمر یک بار عاشق شدم، عاشق کسی که برق چشمانش برایم فانوس و در نگاهش برایم
نشانی عاشق.کسی که لبخندهایش برایم زیباتر.
عاشق کسی که برای داشتنش حاضر بودم از تمام زیبایی های دنیا بگذرم و برای شنیدن صدایش
حاضر بودم روزه سکوت بگیرم با هر نگاهش مرا نابود و با هر خنده اش مرا دیوانه تر می کرد.
دیگه به اخر خط رسیدم همون خطی که همیشه ازش فرار می کردم و ازش متنفر بودم چون
می دونستم وقتی بهش برسم یعنی پایان همه چیز همه چیزهایی که من عاشقش بودم و به خاطر
وجود اونا نفس می کشیدم.
اما نا خواسته به اخر اون خط لعنتی رسیدم نمی دونم چی شد شاید یه اشتباه کوچیک یا یه امتحان
سخت...
هر چی بود منو به اینجا رسوند...
حالا من موندمو یه عالمه خاطره ،خاطره هایی که یاداوری هر کدومش در عین قشنگی منو عذاب
میده.
برای امدنت گل چیدم و برای رفتنت اشک ریختم چه با شکوه امدی و چه بی خیال رفتی...
وقتی فکر می کنم می بینم همه ی ما ادما مثه یه کاغذ سفیدیم که دلمون مثه اون صاف و پاکه اما
درست مثه قلم که با نوشتن کاغذ رو سیاه می کنه فکر و اندیشه ی ما هم قلب و دلمون رو سیاه
می کنه از عشق، دوست داشتن ،نفرت ،خوبی ،بدی و...
کاشکی می تونستیم دلمون رو انقدر از دوست داشتن و عشق و خوبی پر کنیم که جایی واسه
نفرت و بدی نباشه.
کاشکی انقدر به قلبمون فرمان خوبی می دادیم که با تکرار هر تپشش عطر زیبای دوست داشتن و
عشق رو استشمام می کردیم.
کاشکی انقدربه دلمون وفاداری رو یاد می دادیم که دیگه جایی واسه بی وفایی نبود و به خودمون
اجازه نمی دادیم پا رو دل کسی بزاریم.
ولی افسوس که تموم اینا کاشکی است.
اگه اون روز که چشای سیاتو دیدم
تو می گفتی که ازش چیزی نخوام
دیگه از حسرت اون روز نمی سوخت دلم
تو چشات خیلی چیزا دیده بودم
تو گوشات خیلی چیزا خونده بودم
حالا حرف دیگه ای با تو دارم
چطوری بهت بگم دوست دارم؟
روزا رفتند و از اون لحظه ی خوب
لحظه ها دنبال هم دور شدند
لحظه ها،روز شدن،هفته شدن،ماه شدن
برگای زرد پاییزی دوباره سبز شدن
تو منو تنها گذاشتی
نه فقط من،دلمو تنها گذاشتی
هر جا که رفته باشی،هر چقدر دور باشی
باد و بارون که بیاد،برف و سرما که بشه
فرقی در من نداره
صبر و طاقت میارم
وقتی شب از راه می رسد و همه جا را سکوت فرا می گیرد من در گوشه ای می نشینم و به اسمان
می نگرم.اسمان بی ریا مرحم دردهایم در تاریکی شب است.خاطراتم را مرور می کنم دردهایم را به اسمان
پر ستاره می گویم.
همین برایم کافی است...
چون می دانم هزاران هزار چشمک زن حرفهایم را می شنوند. شب را دوست دارم زیرا با سکوتش به درد دل
من گوش می کند و دم نمی زند تا من بتوانم به راحتی با او سخن بگویم تا قلبم که در تب و تاب است ارام گیرد.
اری باز هم شب رسید. او که در دوران بی کسی به دادم می رسد او که همراه همیشگی من در مواقع
دلتنگی است. اری این دوست خوبم با تمام سیاهیش دلی دارد به وسعت دریا و پاکی اینه. امدنش مرا
ارام می کند.باز هم با امدنش مرا یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته می اندازد که همچون خطی از مقابل
چشمانم عبور می کند.امشب هم مثل شبهای پیش مرا یاد خاطراتم انداخت.
بله امشب از قاب خیس پنجره تا تنها شدن خود به خاطر هیچ و پوچ حرف می زنم.امشب از این دل بی کس
خود می نالم.
روزگاری را در به یاد ماندن و زنده نگه داشتن تمام خاطرات عشقمان گذراندم. اخر چه شد؟؟؟
او که بر تمام حرفها سکوت می کرد،او که ادعای عاشقی می کرد،با یک دنیا حرف ازنامردی همه چیز را پایان
داد.بی انکه بداند تمام زندگیم است و بدون او بر من چه خواهد گذشت.
ان روز که زیر بارش وحشتناک اشکهایم بی تفاوت به احساسم از من گذشت در دفتر خاطراتم نوشتم این
از ان گذشته هاست که می گویند هیچ وقت از یاد ادم نمی رود!
اری با تمسخری پر از نیرنگ خداحافظی کرد...
اکنون تنها و بی کسم.
بدون عشق خواهم مرد...
مرگ تدریجی من پایان تمام عهدهایی است که برای رسیدن به ارزوهایمان لحظه شماری می کردیم.
حال تک و تنها به تکرار غریبانه ترین جمله ی قرن به او می اندیشم.
او را دوست دارم بی انکه بدانم چرا؟!

مي خواستم برايت هديه اي بفرستم نسيم گفت مرا بفرست تا موهايش را نوازش کنم باران گفت مرا
بفرست تا صورتش را بشويم و اشکهايش را پاک کنم ناگهان قلبم گفت مرا بفرست نا دوستش داشته
باشم و تو همه وجودم شدي.
سجاد جان ...دوستت دارم...



گناه من و تو چیست که این چنین تک افتاده ایم 
برای ما فرقی نداره که چقدر فاصله داریم
هر جای دنیا که باشیم واسه هم پر در میاریم
دوستت دارم

دانم آخر دست من نرسد به دستش،دانم!
دانم آخر بسوزم از داغ عشقش،دانم!
دانم آخر شوم رسواي عالم،دانم!
شود اين جسم مجسمه ي ماتم،دانم!
گر ببينم روزي او با دلبري رفت!
بي توجه به دل لرزان و اشك چشم من،رفت!
پشت پا بر دل لرزان زد و رفت!
ننالم از دست يارم،
از دست زيباروي نازم
كنم دعايي كه خدايم،شايد
قسمتش شد،يار ديگر،باشد!
الهي!خواهم او را شاد بينم
گرچه با يار دگر،دلشاد بينم
نبينم آه بر لب او را من ، نبينم
نبينم،غم در دل او را من،نبينم!
آه،من ننالم از دست يارم!
از دست ماهروي نازم!
آه،ننالم من،ننالم!!!!!!!
هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور نکرد خطی از شعر مرا ازبر نکرد
هیچ کس معنای ازادی نگفت در وجودم رد پایش را نجست
هیچ کس ان یار دل خواهم نشد هیچ کس دمساز و همراهم نشد
هیچ کس جز من چنین مجنون نبود در کلاس عاشقی دلخون نبود

به زندگی امید وار باش
هنگامی که با تند باد حوادث جهان دست به گریبانی و با سر سختی زندگی در نبردی تا می توانی ایستادگی کن ولی انگه که نه پای رفتنت ماند و نه تب ایستادنت بنشین وصبر کن و بدان که طوفانهای زندگی را هم دورانی است تند بادهای زمانه زمانی می گذرند و می گذارند که برخیزی مهم این است که تو برای بر خاستن مهیا باشی
همسفر
گرچه دوری ز بر من همسفر جان منی
قطره اشکی بر دیده گریان منی
این مپندار که نقش تو رود از نظرم
خاطرت جمع که در خواب پریشان منی
کدامین دستان نامرد و بی عاطفه گل عمرم
را از شاخه های باغچه ی هستی من جدا کرد
زندگی پر شده از معنی و حرف
زندگی نم نم بارون و برف
شایدم کیف سیاه آدم
توی اون هر چی باشه بازم کمه
زندگی رو توی ویترین میشه دید
شایدم زندگی رو میشه خرید
زندگی مثل یه خواب مبهمه
گاهی شاد گاهی هم پر ز غمه
زندگی درست رو پلک آدماس
گاهی ساده گاهی هم پر از ریاس
برات می نويسم خدا نخواست ما با هم باشيم
ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه

من به دو چیز عشق می ورزم: یکی تو و دیگری وجود تو
من به دو چیز اعتقاد دارم: یکی خدا و دیگری تو
من در این دنیا دو چیز می خواهم: یکی تو و دیگری خوشبختی تو
من این دنیا را برای دو چیز می خواهم: یکی تو و دیگری بودن باتو


عاشقت خواهم ماند ...
بی آنکه بدانی ...
دوستت خواهم داشت ...
بی انکه بگویم …
درد دل خواهم گفت ...
بی هیچ کلامی ...
گوش خواهم داد ...
بی هیچ سخنی ...
در آغوشت خواهم گریست ...
بی آنکه حس کنی ...
آری عزیزم...
عاشقت خواهم ماند بی آنکه حس کنی
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام نشستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به من هردم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن
اي که دل تنگي غربت ... منو از ياد تو برده ...
هنوزم هواي خونه ...عطر ديدار تو داره...
گل به گل گوشه ... تورو ياد من مياره ...
با تو من چه کرده بودم ...
که چنين مرا شکستي ... بي وداعو بي تفاوت ....
سردو بي صداشکستي {سردوبي صداشکستي ................... }
نمي بخشمت....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي....بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم
نشاندي .....نمي بخشمت .....بخاطر دلي كه برايم شكستي .....بخاطر احساسي كه برايم پرپر
كردي.....نمي بخشمت .....بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي.... و
مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي محبت از درخت آموز كه حتي سايه از هيزم شكن
هم بر نمي دارد
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
برای دلی تنگ می شود ..................
ولنتاین مبارک

من اگه نباشم كي واسه هميشه تو را ميپرسته
كي برات ميميره
كي نميشه خسته
كي تو را ميزاره روي دوتا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم...
من اگه نباشم...
من نباشم كي تحمل ميكنه حال تو را
با رقيب رفتن و اذيت و آزار تو را
تو خودت داور ميدون تو بگو
كيه كه جواب نده تلخي لبهاي تو را
من نباشم كي برا قصه ميگه تا بخوابي
كي مياد سراغ رويات تو شباي مهتابي
كي بيداره تا تو خوابت ببره
كي قايم ميشه توي ابرا كه راحت بتابي
من اگه نباشم كي واسه هميشه تو را ميپرسته
كي برات ميميره
كي نميشه خسته
كي تو را ميزاره روي دوتا چشماش
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
من اگه نباشم...
من اگه نباشم...

من به زيبايي چشمان تو غمگين ماندم
وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران
تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان
گفتم خرابت میشوم ... گفتی تو آبادی مگر ؟
گفتم ندادی دل به من ... گفتی تو جان دادی مگر ؟
گفتم ز کویت می روم ... گفتی تو آزادی مگر ؟
گفتم فراموشم مکن ... گفتی تو در یادی مگر ؟

نیست دیگر در دلم جز جای دوست
جان فشانم در ، بهای بوسه ای
می شناسم ، قیمت کالای دوست
کامم امروز از لبش حاصل نشد
تا چه باشد ، وعده ی فردای دوست
روز محشر مست می خیزد ز جای
هر که شد مست از می مینای دوست
جاده محبت تا اطلاع ثانوي لغزنده
است از کساني که قصد سفر در اين
جاده را دارند تقاضا ميشه خود را به
زنجير محبت و صميميت مجهز کنند
